غم نـــــامه من

دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤

 

 

بيا اي مهربان چنديست دستانم ز دوري تو ميلرزند

بيا اي نازنين اينجا هوا ابريست

بيا با من بگو باز قصه ي بودن و ماندن را

بيا اي خوب من چشمان افسانه باز بارانيست

بيا اين درد را با دست گرم خود تو مرحم باش

بيا کين زخم را جز نور چشمان تو ياورنيست

بيا اي مهربان افسانه زدوري تو مينالد

بيا اي خوبترين جز در نگاهت درد باورنيست

بيا بنشين کنار من

بیا بشنو صداي من

بيا اي مهربان چنديست چشمانم ز دوري تو بر راهند

بيا بنـــگر مرا

فرسوده جانم را توان ماندن و گفتن دگر نيست

بيا دستم به دستت گير

واين سر را به آغوشت

نسيم سرد پاييز

صداي خش خش بر گها

نم باران

و گه گاهي غزل بر لب

ولي بي تو نميبينم زيبايی

هوا مست است از بوي گل ياسي که زرد روييد

و من زردم مثال برگ پاييزی

بيا تا بشکفم همچون شکوفه در بهاري مست از باران

بيا باران

ببار بر اين کوير خشک تن پاره

تو پاکــــم کن

                          تو پاکـــم کن
                                               رهـــايم کن
                                                           رهــــا از زخم 
                                                                             رها از غـــم
مرا با خود ببر تا دشت بي مرز رهاييها

صـــدايـــم کـــــن...

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

یکشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٤

 

بازگشتم سوي اين خلوتگه پنهان

بازگشتم سوي تو اي دوست...

... اي غمخوار...

اي همصحبت شبهاي تنهايي...

بازگشتم تا دوباره از غم نامردميها 

قصه ها گويم برايت

افسانهِ غمگين دلِ... افسرده حالِ .... مو پريشان

بازگشته تا دوباره در پناه دستهاي مهربانت

دل به درياها زند ...راز دل خود با تو گويد

 گوش بسپار....

 ............

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

جمعه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٤

 


 

چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٤

 

 

چه روزايي هدر شد بر نگشتي واي بر من

                                                چه شبهايي سحر شد بر نگشتي واي بر من 

ســـــــــلام به تو مهربان من ....

دلم باز گرفته مثل هميشه ...

چند وقتی بود نبودم .... گرفتاريام زياد شده بود ...

حس کردم اگه تو نت نيام دوستانی که ادعای دوستی می کنن شايد نبودنم کمی نگرانشون کنه .....

با خودم حس می کردم وقتی بيام کلی آف دارم ...کلی ميل و يا شايد کلی کامنت ... اما  !!!

دريغ از يه سلام ...

خيلی ناراحت شدم .... دلم گرفت ...

يه روزی اونايی که ميومدن غم نامه رو می ديدن ...می گفتن : افسان غصه هيچو نخور ...

افسان غمگين ننويس ...

اونکه رفته به فکر آينده باش ...

همشون منو تنها گذاشتن ... همشون ترک گفتن منو ...

 و من باز ماندم تنهای تنها با دلی غمگين و خسته ....

چقدر خسته ام از اينهمه دو رويی ....

اما عزيز مهربان من ....

باز هم خدا را شاکرم که عشق تو رو تو دل دارم ...

 وتنها نبودنت منو زجر ميده ....

حداقل ميدونم که نه تو و نه خودم روزايی خوب با هم بودنمون رو فراموش نکرديم ...

اما خيلی بده که فراموش شده باشی ...خيلی سخته

دوستان من همشون منو فراموش کردن و تنها گذاشتن ....

البته حق ميدم بهشون آخه اونام گرفتارن ...

هر روز که نمی تونن به ياد من باشن ....توقع زيادی بود می دونم ...

اما چه کنم  ..... چرا که همشونو دوست دارم و بهشون احترام ميذارم ....

بهترين من ....

اگه بخوام از آدما گله کنم شايد بشه ۱۰۰ تا کتاب ....

حالم خيلی بده ... خيلی مريضم ...

چند روزه که تو بستر خوابيدم ....

 به مامان می گفتم : چه خوبه آدما قبل مرگشون هر کی و ميخوان تا اراده کنن ببينن ....

نمی دونم چرا حس می کردم دارم با دنيا وداع می کنم ....

اما برام مهم نبود دوست داشتم قبلش تو رو ببينم ...

ميخواستم بهت بگم گل قشنگم يه وقتی فکر نکنی افسان همه نفرين های دنيا رو نثار تو کرده نازنينم ....

چرا که من هميشه واسه خوشبختيت دعا می کنم ....

يادت مياد ميخواستی ۳ روزه  بری تهران چه حالی داشتم ... وای يادت مياد بهترين

صبح تا بعد ازظهر که کنار هم بوديم فقط من زار ميزدم ...

مدام خودمو لوس ميکردم می گفتم عزيز حالا نميشه نری .. وای خدای من ...

وقتی كه با هم رفتيم ايستگاه راه آهن غصه اينو داشتم كه من چطوری تنهايی برم خونه .. .

تو ايستگاه راه آهن كنار هم نشسته بوديم تو يه جورايی ميخواستی منو بخندونی اما من گريه می كردم ..

می گفتی افسان من با اين حال نمی تونم برم ... مدام فكرم تويی ...يادت مياد

اما من تو اين فكرچطور اين چند روز نبودنت و حس كنم ...

اما حالا به كی بگم كه ۴ سال نبودنتو دارم تحمل می كنم ....

يادت مياد ... يادت مياد نازنينم ....

جلوی اونهمه آدم منو بغل كردی و بوسيدی ... . گفتی افسان من ...غصه نخور .. ميام به زودی

يادت مياد اون شعر رو من زمزمه ميكردم ( اونی كه ميخواستم تو غبارا گم شد )

گفتی افسان نازنيم ... بسه ديگه ...

هوای سردی بود برف هم مدام می باريد ...

تو رفتی و من پاهام كشش رفتن و نداشت ....

راننده تاكسيه ميگفت خانوم چرا گريه می كنين ... گفتم آقا عزيزم رفته سفر ....

اومدم خونه يادم مياد ۲ بار تماس گرفتی اما هر دوبار كه من گريه می كردم ......

كلی ناراحت شدی گفتی ميام ۲ روز ديگه صبر كن ....

اين ۲ روز رو به سختی زياد تحمل كردم مدام باهام تماس ميگرفتی جويای حالم بودی ...

روز جمعه بود كه اومدی ... يه جمعه سفيد ... همه زمين ها پر برف بود .... سرد ...سرد ...

اما ميدونستم كه امروز قراره تو بهترين بيايی...

يه گل رز قرمز دستم بود اومدم به پيشواز تو نازنينم ....

خيلی خوشحال بودم ...

اون روز نه تو خونه رفتی كه بگی اومدی و نه من تا بعد از ظهر باهم بوديم ....

يادت مياد رفته بوديم نهار بخوريم ... داشتيم می خنديديم يهو زدم زير گريه ...

گفتی افسان گريه چرا ....

گفتم می ترسم دوباره از پيشم بری ....

و تو گفتی من هميشه پيشتم غصه نخور ...

اما امان از جدايی كه الان خيلی وقته كه ديگه تو رو ندارم ....

خيلی حرف زدم می دونم .. اما خاطرات روزهای خوبم منو عذاب ميده ...

 

سفر گفتي سه روزه بـــــر مي گرده 

وقتي بر گشت با مــن همسر ميگرده 

سه روز گفتي سـه سال و چند روزه 

سفــــــــر خيــلي دلـم داره ميســـوزه 

طبـيب قلــب بيمــــــــــــارم نيــــــومد

امـــــــــــــيد ايـــــــن دل زارم نيــومد 

سفـــــــر ديـدي كه دلــــدارم نيـــــومد 

سفــــــــر نفرين به تو يــــارم نيــــومد

بــــهار رفت و تــــ-ابستون شد نيـــومد

ســــه تا فصـــل زمستـــون شد نيـــومد

تمــــام ابــــــــرا بــــارون شد نيـــــومد

شب تـــــارم خروس خون شد نيـــــومد 

دلـــــم يــــه كاسه خــــون شد نيـــــومد 

سفــــر نفــــرين به تو يــــارم نيـــــومد

تمــــــــام ابـــرا بـــــارون شد نيـــــومد

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

شنبه ٤ تیر ،۱۳۸٤

 


 

چهارشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

مهربـــانم ....

مي بيني سكوتم را!

مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديوارهء هميشه جاودانهء نبودنت مشت مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!

و اين يكی هم آخرين نوشته ای بود از نازنين من ...

از گل خوشبو من ....

كه اميدوارم هر چه زودتر عزيز از دست رفتش برگرده ...

به اميد اون روز

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

 

سلام به تو بهترين من ...

اميد اينکه هميشه خوب باشی ....

حال من شايد خوب است ... اما نه ...

حالم اصلا خوب نيست ... دروغ گفتم ...

خيلی غمگينم ... خيلی دلتنگم...

نمی دانم ...

ملالی نيست جز نديدن نگاهت ....

الآن بيشتر از هميشه شونه هات رو مي خوام...

کاش پيشم بودی سرمو ميذاشتم رو شونه هاتو گريه می کردم ...

بيشتر از هميشه نوازش دستات رو مي خوام...

 

و جای نوازشهايت بر پهنای تنم بد جوری خالی است ...

چرا تنهام گذاشتی ... می دونم اگه بودی می گفتی افسان خودت کردی ....

خودم کردم که لعنت بر خودم باد ...

کسی چه می داند دلیل نبودن تو چیست!

 

کسی چه می داند چه می گذرد بر من!

کاش بودی می گفتم در نبودنت چه عذابی دارم می کشم ...

می دونم اگه بودی هم هيچی نمی گفتی ....

مثل هميشه فقط گوش می کردی و نيگام می کردی ...وتنها لبخند می زدی ...

نمی دونی چقدر واسه لبخندات دلم تنگ شده ...

وقتی شيطونی می کردمو و لوس ميشدم می خنديدی

مي دوني من عاشق خنده هات هستم؟!

 

وقتي طنين خنده ت توي گوشم مي پيچه نمي دوني چقدر سبك مي شم...

 

مگه من چه کردم که نبايد تو رو داشته باشم ... تويی که چون گلی ...

گل خوشبو من يادت هميشه با من است  ...

ميدونی شدم مثل اين بچه يتيما که آدما يه دستی از سر دلسوزی سرشون ميکشن ...

اين بغض...

 

اين بغض داره خفه م مي كنه... دوست دارم زار بزنم ....

 

اين نبودن تو داره خردم مي كنه. ...

 

دارم داغون ميشم بهترينم

حال من شايد خوب است نمی دانم .... بايد فکر کنم

آرام بخش ها به من کمک می کنند تا دردهايم را تحمل کنم ...

اگه نمی رفتی ... حالا نمی خواست اينقد غصه نبودنت رو بخورم ...

ميخوام امشب باهات درد دل کنم .....

اما فکر نمی کنم که تا حالا حتی يه بار هم اومده باش اينجا رو ديده باشی ....

هميشه به اميد اينکه بيای و بخونی می نويسم ...

خوب من .... هستی من ...

چند وقته نمی تونم بنويسم از تو و خوبيای تو ...

مي دونم باز بهونه گير شدم.

 

باز دلتنگ شدم و اين دلتنگي كار دستم داده.

 

باز دوباره هوس گريه دارم.

 

اي كاش اين بغض بشكنه...

آخه خيلی واسم زندگی کردن سخت شده ...

كجايي؟

يادته هميشه می گفتی افسان من مراقبتم ... هر جا باشم ..

آخه اينطوری مراقبمی... گل من ...

اينطوری که من دارم زنده به گور ميشم ...

کاش بودی و می ديدی ...

اي كاش مي دونستي چي مي كشه افسان

آدمـــا خيــــلی بــدن ... همشون اذيـــتم می کنن ...

احساسم ميخواست بره زير پا و له شه ...

کجايی که ببينی ..

بازم خرداد شد ... بازم دلم ميخواست بعد از ۴ سال خودشو ببازه ...

خيلی دلتنگم ...

ديروز تو کلاسم بودم که يه خانمی ميگفت :

خوش بحال خونوادتون که دختری پر شور مثل شما دارن  ... 

اما اون که از دل من خبر نداره ... اومدم خونه کلی گريه کردم ...

كاش دعوام مي.کردی ...

 

كاش سرم داد می كشيدی ...

 

عزيز کاشکی يه بدی کرده بودی به من ...

 

كاش بازهم اشتباهاتم رو بهم گوشزد كني.

تا که شايد فراموشت می کردم ...

اما هر جا که ميرم همش حرف تو و خوبيای تو ...

گل من ... عزيز من ...

هرشب به ياد تو شمعی روشن می کنم ...

او هم با من می سوزد خوب ميفهمد که من چگونه می سوزم ...

حال من شايد خوب است ...

اما حال دلم .... خراب است ...

تو را می خواهد ... تو را طلب می  کند ...

باز تبش بالاست و هذيان می گويد ...

تو را مدام صدا می کند ...

خوب من ... عشق من ...

كاش باز بهم بگی افسان و وقتي مي گم جونم ...

 

بگي هيچي، فقط مي خواستم صدات كنم.

 

كاش اين بغض بشكنه.

 

دارم خفه مي شم...

حال من شايد خوب است ..

بازم ميگم ملالی نيست جز نشنيدن صدايت ...

بيشتر از هميشه افسان گفتن در گوشيت رو مي خوام.

دلم تنگ شده برای صدا کردنت.... 

 تنها فقط يک بار بگی افسان حالت خوبه ...

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

 

دلم برات تنگ شده...

دوست دارم حرف بزنم اما با چه کسی ؟؟؟

یادته ميگفتي چرا غمگينی ؟

چرا غمگين مينويسي؟

چرا چشات غم دارن؟

ميدوني چيه؟

آدما با حرفاشون با کاراشون با رفتارشون غم رو هديه ميدن به من...خيلي راحت .

آره...ميان...فکر ميکنن ميتونن تاب بيارن...

فکر ميکنن تنهايي من رو ميتونن تحمل کنن..

فکر ميکنن ميتونن اين هواي سنگين خلوتم رو تحمل کنن...

اما سخت در اشتباهن...

منه احمق رو بگو که باورشون ميکنم...

تا ميام به وجودشون عادت کنم...

تا ميام تکيه بدم بهشون يه داد بلند ميکشن و ....ميرن....خيلي راحت...

منه احمق رو بگو که فکر ميکنم بعضياشون مثل بعضياي ديگه نيستن...فرق دارن...

ميفهمن درد منو...

اما يکي نيست به من بگه آخه احمق جون اگه ميفهميدن ....

که درد به دردت اضافه نميکردن که... خيلي راحت ، راحتر از اونی که فکر شو کنی ...

يادته ميگفتي؟...

يادته؟...

گمون نکنم...

آخه اينروزا اونقدر تغيير کردي که شک دارم خودت رو هم يادت بياد...

يادته چطور اين خلوت منو به باد تمسخر گرفتي؟...

ميدوني اينجا برام شده اکسيژن؟...

ميدوني اگه همين خلوت کوچيک رو هم نداشتم الان همين يه نرمه لبخند هم گم شده بود؟

ميدوني اگه...

من واسه کي دارم حرف ميزنم الان؟

تو خيلي وقته که ديگه به من جواب نميدي...خيلي راحت.

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

بهترينم ....

چشمهايم را می بندم ...

به ياد آخرين بوسه ...

 در نزديکی يک روز بارانی !

 يادت هست ؟

می خواستی دلتنگی آسمان را با خود ببری ؟

ولی افسوس طاقت سنگينی ابرها را نداشتی ...

همه را به من دادی و رفتی و دلتنگی خودت هم ...

حالا اينجا ايستاده ام ...

خيلی دورتر از باران ...

و به ياد آن روز اشک می ريزم ...

شايد از دلتنگی آسمان و خودم کم شود ...

تا شايد تو برگردی ...

اينم يكی ديگه است از حس های قشنگ نازنين من ...خوب من

نازنينی كه عزيز منه

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

بهترينم تو بمان من می روم...

تو بمان!

من می روم...

اینبار من کوچ می کنم...

می روم تا تو هوای رفتن نکنی...

می روم تا تو فردایت را به حضور ِ امروز من نبازی.

من می روم.

اما تو را به باران سوگند...

آن زمان که نازنين دور شد از نگاهت،

آن زمان که حضورم رنگ باخت در آرزوهایت،

هر زمان که باران را باریدن گرفت،

من را به یاد آر...

تنها همین...

نازنين را در باران به یاد آر...

نازنين منو ....گل منو بياد آر چرا كه نازنين من هميشه بياد توست ....

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

پنجشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

می دونم که خنده داره چه کنم ؟

خنده داره ولي بازم دارم از تو مينويسم...

از تبسم قشنگت از نگاهت مينويسم...

خنده داره ولي شبها هنوزم مياي توی خوابم...

ميشيني کنارمو دستتوميذاري توي دستم...

خنده داره ميدونم اما هنوزم...

توي انتظار، تو کنار پنجره نشستم ....

چشماي گريونم رو به آسمون ابري بستم...

تو که نيستي ديگه آسمون برام هيچي نداره...

واسه ي همينه که دلم رو به غم تو بستم...

ميدونم باور نداري ديگه اشکاي غمم رو...

ولي من چه عاشقونه واسه تو نامه نوشتم...

يادته نوشته بودم که دلم تنگ چشاته...

ولي تو جواب ندادي منم منتظر نشستم...

خنده داره خوب ميدونم که ديگه رفتي که رفتی...

اما من کنار اين دل چشم به راه تو نشستم....

 

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

بهترينم نمی دونم با چه زبونی بگم که خيلی دوستت دارم .... اما چه سود

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

عزيزمهربونم باز بگم دوستت دارم يا خسته شدی .!

اما بدون که خيلی دوستت دارم.. 

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

شنبه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

نامه باز نشده من ....

نامه ای که هيچوقت به دست تو نرسيد ...

 که بخونی و بدونی که افسانه چه کشيد از دوری تو ....

.سلام به هستی من ...

کاش اينجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگينی می کند درنگاهت زمزمه کنم.

نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.

بعضی چيز ها را نمی توان بر زبان راند...

مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و يا راز دلدادگی من به تو...

 بعضی از حرفها هميشه پشت سکوت جا خوش می کنند.

شايد میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند.

نمی دانم...

شايد هم افسانه جسارت آن را نداشته باشد که در نگاهت خيره شود و بگويد آنچه را که نبايد بگويد...

همان نبايدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از افسانه جدا نخواهی شد...

و اين می شود سر آغاز فردای نيامدهء جدائی...

تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چيست.

بارها من و تو از جدائی سخن گفته ايم و هر بار نيز اشک ريخته ايم در سکوت...

اما... باشد هيچ نمی گويم... سکوت می کنم...

خوب من! ديشب پا به پای آسمان گريستم.

 می دانم... در اين شهر پر از خاکستری از باران خبری نبود اما آسمان دل افسانه بارانی بود...

آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقايق می گريست ..

و چشم بيمار من، به هوای روح پاک مريم گونهء تو...

می خواستم آنقدر اشک بريزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم.

اما غم دوری از تو آنقدر عظيم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به اينکه...

می دانم شايد قسمت اين بوده که تو آنجا باشی و من اينجا...

 شايد قسمت اين بوده که، دل من هم همان جا، پيش تو جا بماند...

 من نمی دانم چرا دليل ناکامی در هر آرزو را، به حساب قسمت می گذاريم!

 وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم اراينجا دل بکنم، اين وسط قسمت چه سهمی دارد؟!

زمانی که از ابتدای آفرینش سرنوشت من تو با جدائی نوشته شده است،

 دیگر تقدیر چه گناهی دارد..

.شايد سهم قسمت اين است که، قبل از اينکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرار کرد...

عاشق فرار از دلهای عاشقمان...

می دانم باز هم می گويی افسانه قسمت را فراموش کن.

جدائی را از یاد ببر. ...

اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت از اشک تارمی شود. ا

ما... . بهترين من! افسانه همه را می داند همه را...

تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده است...

 تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با افسانه نمانی پس چرا آمدی...

چرا میهمان دل شدی و بعد صاحبخانه و بعد هم دل افسانه را در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...

بارها به اين انديشيدم که ای کاش، هيجگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشيمان شدم.

آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم.

لبخند بزن...افسانه دل داده است تا جان نبازد...

ميدانم که باز هم در خيالت به اين می انديشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشيده است...

می دانم باز هم به نتيجه هميشگی می رسی! مهم نيست.

 مهم اين است که دل من آنجاست... در امن ترين مکان...

 می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری...

.باورت می شود که افسانه به تو بيشتر از خودش ايمان دارد؟...

می دانم باور می کنی...

بروی نوشته هايم عطر ناز پاشيده ام تا شايد، باز تو را به ياد من بیندازد...

اگر دوست نداری بگو تا بعد از اين عطر هر گلی را که تو دوست داری برويشان بپاشم...

سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان.

گوشه نشين شهر غمت ... افسانه تو

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

سه‌شنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٤

 

 

خوب من ...

 

بیا و بنگر نازنيني  را که گمان می کردی دل سپرده باقی می ماند.

بیا و بنگر من را...

من هستم...

نازنين!

حق داری نشناسی دختری را که جوانی اش را در آینهء سکوت تو شکست.

من هستم...

در دیدگانم بنگر...

دیگر تو در آن نیستی.

باورت می شود دیوانه؟...

نازنين تو را در سفر جا گذاشت.

همان طور که تو من را در دیروزت رها کردی.

بیا...

دوباره بنگر...

شاید بشناسی...

من هستم…

نازنين

 

نازنين خوب من .... بدون كه هميشه ترو ميشناسه

اينم از اون حس قشنگ های نازنين منه

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

یکشنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٤

 

بهترينم ....

به یاد داری، زمانی که می رفتی باران می بارید؟!...

به سویت دویدم تا راه رفتن را بر تو بربندم.

در نگاهت چشم دوختم و التماس ماندن کردم.

به یاد داری گفتم اگر تو بروی...

اگر ازنازنين خیال برگیری،

اگرنازنين را به تقدیر بسپاری،...

بال پروازم خواهد شکست؟!...

اشک هایم را به یاد داری؟...

شکستنم را به یاد داری؟...

و تو...

به یاد داری گفتی در باران هم باز می گردی؟

…………….

اينجا باران می بارد.

و من نگاه به همان راه دوخته ام.

ای کاش می آمدی...

ای کاش...

ای كاش ميومدمدی كه ديگه نگاه نازنين يا افسانه ای بدنبال نيومدنت نبود....

بازهم يكی ديگه از نوشته های خوب من ... نازنين من

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

پنجشنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٤

 

 

 

مهربانم...

 

 

من که فریاد کردم برو...

 

من که گفتم هر کجا قرار است دلداده شوی همان جا نیز ماندگار شو...

 

من که گفتم رسیدن تمام آرزوهایت بر سر درخت آرزو تنها آرزوی من است...

 

من که گفتم پشت سرت آب هم نمی ریزم، تا نکند اجباری برای آمدن داشته باشی.

 

من که گفتم فراموش کن دختری را که با باران انس دارد...

 

من گفتم، نگفتم؟

 

حال آمده ای که چه چیز را به نگاهم بفهمانی؟

 

بگو...

 

بگو آمده ای چه چیز را به سکوتم ثابت کنی؟

 

بعد از این همه سال دوری،این همه سال صبوری،

 

آمده ای بگویی ازنازنين بریده ای؟

 

آمده ای بگویی دیگرنازنين در فردایت جایی ندارد ؟

 

آمده ای بگویی دیگر نازنين در رؤیاهایت نیست ؟

 

آمده ای بگویی نازنين را سالها پیش در خیالت جا گذاشته ای؟

 

آمده ای بگویی نگاه بارانی نازنين را به نگاهی دیگر ارزان فروخته ای؟

 

آمده ای بگویی دل داده ای به نسیم پر راز مهرویی که دل به تو سپرده است؟

 

آمده ای بیش از این نازنين را تَرَک بدهی؟

 

آمده ای لبخند بزنی به دردهایم؟!

 

نگاه بدوزی به تنهایی هایم؟!...

 

شکستن نازنين را نظاره کنی؟!...

 

چه بگویم به آن نگاه سرخوش تو؟...

 

اینبار هم، تنها سکوت.

سکوت برای آمدنت.

سکوت برای باور بودنت.

سکوت برای نگاه بی مه سؤالت.

سکوت برای تمام دیروز هایی که بی تو گذشت و تو...

سکوت برای تمام لحظاتی که

 

خیالِ نازنين را از خاطرت می شستی.

 

و باز هم تنها سکوت...

 

و سه نقطهء پر رنگ به احترام این همه سال سکوت.  ... ...

 

اين هم يكی ديگه از حس های قشنگ نازنين منه

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

دوشنبه ۸ فروردین ،۱۳۸٤

 


سال نو مبارك

بهار زيباي من زودتر بيا ، كه دلم پر است از هزار حرف ناگفته عشق ، كه در وجود من هزار شوق و آرزوي زيبا خفته است....

بهار مهربانم زودتر بيا ، مبادا كه دير كني و غنچه زيباي عشقم را برف هاي بهمني تبه كند و به خاك نيستي كشد و دل مرا سيه كند...

بهار زيباي من زودتر بيا ، پرستوي خيال من مي خواهد بال گشايد تا بي كران آسمان بلند آرزوي خويش تا سر دهد ترانه آزادي و زيبايي..

مبادا كه ابرهاي تيره دوباره رنگ نيستي كشند روي آرزوبهار زيبا زودتر بيا...

شكوفه هاي سيب را بريز بر روي زلفهاي سركشم كه چون عروس جلوه گر شوم و از تلخي زمانه و گذشت عمر بي خبر شوم..

بهار زودتر بيا ، كه دل درون سينه ام بال مي زند در آرزوي سبزه هاي روييده كنار جو...در آرزوي نسيم صبحدم كه پريشان كند موهاي آراسته ام را..

بهار مهربان زودتر بيا تا كه كوره راههاي زندگي پر از عطر حضورت شوند...

بهار زودتر بيا من از گذشت روزهاي زندگي دگر غمين نمي شوم...

بهار زودتر بيا و مرا مست از عطر پونه هاي وحشي كن...

بهار زيبا زودتر بيا و جان تشنه ام را سيراب كن با شبنم پاك گلبرگ آرزو..

بيا و تن عريان درختان را جامه سبز بپوشان...بگذار تا باور كنم زندگي بار دگر در رگهاي منجمد زمان جريان يافته است..

بهار من بيا و دست مرا بگير و با خود ببر به دشت سرخ شقايق ها... بگذار تا باور كنم تا شقايق هست زندگي بايد كرد..

چه روزها كه با شتاب دفتر روزگار را ورق زدم و به شوق آمدنت در هر كوي و برزن به دنبال نشاني از حضور سبزت بودم...

بهار زيباي من زودتر بيا شايد كه اين بار آمدنت برايم رنگ و بويي ديگر داشته باشد...شايد كه با آمدنت نهال كوچك عشق من شكوفا شود و براي فصلي نو در زندگي ام بارور شود..

بهار زيباي من زودتر بيا و قدم بگذار بر خانه دلم كه من تو را سخت چشم در راهم.

در آستانه فصلي نو و بهاري زيبا براي همه دوستان خوب و مهربان آرزوي سالي زيبا و پر خير و بركت دارم.

آرزو مي كنم غم و رنج از وجود نازنين تان براي هميشه رخت بندد و شادماني و نشاط مهمان خانه مهربان دلتان گردد.

با همه وجود دوستتان دارم .

او در آخر برای عزيزترينم..

 برای بهترين هديه روی زمينم...

برای مهربانترين يار عزيزم آرزو ميکنم تمامی لحظات زندگی ات چون بهار زيبا ، توأم با نشاط و شادمانی و سرور باشد..

بهار زيبايی را برای همتون آرزو می کنم

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

چهارشنبه ٥ اسفند ،۱۳۸۳

 

 
                       
 
                       
     
 

          

                       

                       

 

در دلم آرزوی آمدنت می‌ميرد
                                                     رفته‌ای اينک اما آيا!!


 باز برمی‌گردی؟
                                             چه تمنای محالی دارم!  


                                                                         خنده‌ام می‌گيرد...


 

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

پنجشنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۳

 

  

The hour has come to write in rhyme;
The season's here...it's Valentime.
O let me light my valenTapers
And read of lovers in the papers...
Romantic hippos munching flowers,
And husbands building valenTowers,
And moms with Whitman's Sampler grins,
...And reunited valenTwins,
As oldsters cuddle, saying, "Dear",
I'll shed a nostalgic valenTear...

Determined, now, I'll say again,
You set the standard, valenTen,
Though some may say we're getting ripe,
You are my only valenType.
Tonight, beneath our heart-shaped moon,
While humming a homemade valenTune,
I'll bless the fluke that made you mine:
...Please always be my Valentine!



 

 

سلام به دوستان خوب خودم ....

ميدونم که خيلی دير کردم اما بايد تبريک گفت ...

هر چند که واسه عاشقا هر رو ولنتاينه و خوش بحالشون ...

به همتون تبريک ميگم اميد اينکه هميشه عاشق بمانيد ...

افســــانه تنهــا

پيام هاي ديگران ()

.....................................................................



 

سه‌شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸۳